تبليغاتX
مهدی اخوان ثالث
به تارنگار مشاهیر و ستارگان آسمان ایران زمین خوش آمدید : شما می توانید در لینکهای زیر اطلاعات مورد نظر خود را در مورد هر یک از این فرزانگان کسب کنید :

دیاکو  /  خواجه نصیرالدین توسی  /   ارد بزرگ  /   روح الله خالقی  /  هوشنگ سیحون  /  محمد مصدق  /  مهدی اخوان ثالث   /  صادق هدایت   /  سهروردی  /  صمد بهرنگی    /  بزرگمهر  /  محمد رضا شجریان   /   قمرالملوک وزیری

+ نوشته شده توسط فریبا ملک در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 12:52 |
یادها- مهدی اخوان ثالث

جا. طبقه دوم، ساختمانی نزدیک دانشگاه تهران، ضلع شمالی خ انقلاب /شاهرضا

زمان. زمستان 1342

افراد. اخوان با قد متوسط، سالکی به گونه، اصلاح موی کوتاه، بارانی بتن، تسبیح بدست، ایستاده. خوش بیان، شیرین سخن، روایت گر، نقال.  بعدها این خصوصیات را در مارک تواین و گریسن کیلر، هر دو از طنزنویسان نقال آمریکایی، یافتم با یک تفاوت عمده. ایندو زخم کاری کودتای تابستانی را درخود نداشتند؛ ولی عمق اخوان از ضربه کودتای یانکی بشدت آسیب دید. زیرا در سیر طبیعی فرهنگ مدرن ایرانی خلل وارد شد؛ به فرهنگ غربی کمپرادری استحاله یافت. این فرهنگ تخم انزجار را در شاعران متعهد مانند  فروغ، کسرایی و نسل بعد کاشت. لحن اخوان طنزدار، مطایبه آمیز، شوخ بود. سیمای او صمیمی، استوار، با وجنات تند/ َجلد بمعنای سریع، با لهجه خراسانی. نمونه: در تهران زبان با فتحه ز بر وزن جهان است، ولی او آنرا بر وزن نشان با کسره ز تلفظ می کرد. وقتی کوک می شد موسیقی سخنش سحرآمیزتر می شد. حافظه قوی و دایره وسیع واژگانی داشت. نشسته روی صندلی: ب.ب، ف.ق، ف. م.

یادها. اخوان سیگار هما یا گرگان که مقطعی بیضوی داشت می کشید. با تسبیح در دست در عرض اطاق قدم میزدِ؛ گاهی می ایستاد؛ حضار را نظاره میکرد. از جمعیت جوان تهران، در آن اتاق فقظ ما 3 نفر بودیم.  از جیبش چند پسته درآورد. بهر کدام ار ما یکی داد. با لهجه خراسانی گفت: مهدی اخوان ثالث که میگویند بنده هستم. در باره ذهن و زبان شاعری حرف زد. نیز گفت چاپ کتاب مانند خانه تکانی است که شاعر شعرهای پراکنده اش را در یک کتاب َگل ِ هم میکند. از عدم فروش آخر شاهنامه در کتاب فروشیها گلایه کرد. ولی یاد آور شد که شعر او وقتی در 1-2 نفر شاعر دیگر طنین اندازد، خاطرش آسوده خواهد شد.

یادهای مربوطه.  من نقد فروغ فرخزاد از کتاب آخر شاهنامه را خواندم.  این نقد در مجله ای بود که سازمان برنامه منتشر میکرد. نام این مجله قطور با عکسهای رنگی شاید "تلاش" بود. این مجله در دهه 50 مقالاتی در رد نظرات علمی اجتماعی بوسیله بریدگان رنجبری دربر داشت؛ در خارج بطور وسیع، مجانی بین دانشجویان پخش می شد.  فروغ در مصاحبه با سیروس طاهباز در بهار 1342 گفت، "اخوان بهرحال در ردیف نیما است.. شعر اخوان بشکل خیلی صمیمانه ای هم مال این دوره است و هم مال خود اخوان. به نظر من او کامل است. یعنی شعرش هم فرم دارد؛ هم زبان جاافتاده و شکل گرفته، هم محتوای قابل تعمق، هم فضای فکری و دید" دارد.  دکتر کدکنی در رثای اخوان در رادیو لندن گفت، " اخوان مظهر تجدد واقعی و حفظ سنت و جوانب درخشان سنت آن ملت است.. اگر امروز آماری از حافظه ی شعری دوستداران شعر معاصر فارسی در سراسر جهان گرفته شود، بیشترین ذخیره های شعری که در حافظه ی دوستداران شعر هست، ذخیره ی شعر اخوان ثالث است.. او همان موقعیتی را در بافت شعر معاصر ایران دارد که بنظر من حافظ در ادبیات کلاسیک ما دارد. همان حضوری را که حافظ در حافظه و ذهن دوستداران ادبیات کلاسیک ما داشته، شعر اخوان.. در فکر و ضمیر اکثریت دوستداران شعر جدید فارسی دارد.." {1}

لندن 1365 در مهمانی که چندین نفر در آن بودند؛ چند نفری عازم ایران بودند.  دکتر ا. خ. گفت شبی در جمع شاعران، اخوان پولیور بافتنی خود را از تن درآورد؛ بتن ا. خ. کرد.  این را رسم خرقه شاعری خواندند. منهم از ترجمه 10 شعر اخوان به انگلیسی گفتم. {2} این ترجمه ها در 1972 در تهران در کتاب 2 زبانه راه و رود چاپ شدند. این کتاب نشر پیدا نکرد. نسخه ای از آنرا به یکی از مسافران دادم تا بدست اخوان برساند.

اخوان همنسل و همخوان رحمانی، کارو، کسرایی  بود که کودتای تابستانی نفس آنها را برای مدتی برید. شعر اخوان در کدکنی، خویی، سعید تداوم یافت.  طنز و عواطف او در شعر فروغ ادامه یافت. شعر اخوان غافل از تنوع ملیتهای فلات به تنوع تاریخی- اساطیری مشترک آنها می پردازد. گویی از سردی سیاسی پسا-کودتایی در جفرافیا به گرمی اساطیری در تاریخ پناه میبرد. روایت در شعر او با موسیقی نفسدار همراه است.  این شعر از گسترش روایی و منضجم ساختار درونی برخوردار است.  شعر او مانند کاشیکاری تکه تکه نیست. این شعر دهلیزی است که خواننده را به گنجهای صوتی، معنایی، تصویری، بصری، عاطفی می برد.  اخلاق، عیاری، وجدان، صمیمیت، عواطف شعر او را مالامال می کنند؛ از این زاویه این وجدان بیدار و صمیمیت پرعاطفه اخوان در فروغ نیز طنین انداخت.  تخیل تند اخوان خواننده را جادو می کند. او چاووشی خوان مرثیه های کوچه های فلات بود. در اثارش حضور دشمن در کاخ هماره حس می شود. اخوان در عمر شاعریش معماری باشکوه شعرش را بپایان رساند.

زندگینامه.  مهدی اخوان ثالث

زادروز : 1307 توس نو ( مشهد )

کار: معلم و مدرس ادبیات بود. با فروغ فرخزاد هم مدتی کار هنری کرد.

سفر خارج: برای شعرخوانی در آلمان، اتگلیس، فرانسه، سوئد، بهار 1369

پرواز از این جهان : 4 شهریور 1369 تهران

مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت.

وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد و به زندان افتاد.

مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.

 
من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...     
مهدی اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درونمایه ها را به استعاره و نماد مزین می کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م . امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت خواهانه پدید آورده است و در این راه گاه ایران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پیدا کرده است.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته است: "من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته ام."

 

اخوان از نگاه دیگران

شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.

جمال میرصادقی، داستان نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

 
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت     
نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.
نادرپور گفته است: "شعر او یکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."
اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...."

ارد بزرگ متفکر و اندیشمند برجسته کشورمان می گوید: مهدی اخوان ثالث سراینده میهن پرستی بود که در دل ایرانیان آشیانه داشت روانش شاد .

هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.

اسماعیل خویی : اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده است.
تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره     
هوشنگ گلشیری

آقای خویی می افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال های شاعرانه بود.
زمستان، نمونه عالی شعر اخوان
وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می کند و می گوید این شعر فقط یک روز برفی طبیعی توس نو  را تصویر می کند و از راه همین فضا آفرینی و تصویر آفرینی در حقیقت ما را به دیدن یا پیش چشم خیال آوردن دوران ویژه ای از تاریخ خود می رساند که در آن همه چیز سرد، تاریک و یخ زده و مملو از هراس است.
اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می رسد.
وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می آید و بر دل می نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه است.

غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است.

شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می کند:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.

علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از این اوستا و در حیاط کوچک پاییز در زندان می توان به عنوان دیگر آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد.

م . امید پس از انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م . امید در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است، شاعری که به او ارادت خاصی می ورزید

 

 

سال هایی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنیای خویش آشتی داده و بر حاصل این آشتی پیام های بودا و مانی را نیز افزوده است
پناه به مزدشت واکنش‌ مردی تنها به زمانه‌ای پر جور و زخم بود؛ واکنش‌ مردی که مزدک‌های زمانه‌اش‌ را عارف می‌خواست؛ مانی‌های زمانه‌اش‌ را عادل. پیامبرانی که پیش‌از‌آن‌که شمشیر در راه عشق کشند، آن‌چه در سر دارند بنهند، آن‌چه در کف دارند بدهند و آن‌چه بر آن‌ها آید نجهند. مهدی اخوان‌ثالث نیک‌پنداری‌ی زردشت، عدالت­جویی‌ی مزدک و بی‌نیازی‌ی مانی را یک‌جا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبیعی و خانه‌ی پدری نشان نیاز به جهانی دیگر بود؛ نیاز به سروری‌ی نیکانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدینه‌ی فاضله آن جا است که مردان خوب حکم می‌رانند و مهدی اخوان ثالث همه‌ی خوب­ها را گرد‌آورده بود تا مدینه‌ی فاضله‌ای در دل بر‌پا کند که جهان را امید رستگاری نبود.
واکنش مهدی اخوان ثالث‌ به جهان، واکنش‌ انسانی بود که از بدعهدی‌ی رؤیافروشان زخم‌ها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدی‌ی رؤیافروشانی که رؤیاهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدایشان هیچ نمانده بود، مگر آه حسرتی که از گلوی در‌راه‌مانده‌گان برمی‌خواست. مهدی اخوان‌ثالث طراوت مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ را پادزهر اندوه بدعهدی‌ها می‌خواست. تاریخ اما در بد‌هیبت‌ترین لحظه‌هایش‌، چنان در شعر او نشسته بود، که از حاکمان مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ نیز کاری برنیامد.

2

بخش‌ عمده‌ی شعر فارسی در سال‌های 1320تا 1357هجری‌ی شمسی را می‌توان واقعیتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصویرکننده‌ی مراحل گوناگون یک نبرد در مقابل قدرت حاکم. ‍در این دوران همه‌ی تشبیه‌ها، استعاره‌ها، نمادها، تغییرات دستوری، همه‌ی هنجارشکنی‌ها و قاعده‌افزایی‌ها (2) در خدمت شعر بیان به‌کار گرفته شد؛ بیان چه‌گونه‌گی، چرایی و چه‌بایدی‌ی جهانی که حضور قدرتمندان را خوش‌ نمی‌داشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همه‌گانی سروده می‌شد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش‌ و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری می‌کرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را.

فضای حاکم بر شعر فارسی در فاصله‌ی سال‌های 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس‌، سرگردانی و ستایش‌ قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپایی‌ی جهانی دیگر در فاصله‌ی سال‌ها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ کودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی .

3

سال های 1320 تا 1332 ، سال‌های گریز رضاخان، پایان جنگ جهانی‌ی دوم، ورود و خروج بیگانه‌گان، فراررویی‌ی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما بیش‌ از همه‌ی این‌ها، سال‌های تولد رؤیاهای مردمی بود که پس‌ از خوابی شانزده ساله چشم می‌مالیدند و در جست‌و‌جوی غبار سم‌ضربه‌های مرکب سوار رهایی به هر سو نظر می‌کردند. بقایای گروه پنجاه‌و‌سه نفر خاک زندان را از شانه های خود تکانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخی‌ی بیگانه‌گان را نمادین می‌کرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم می‌بخشیدند. جنبش‌های کارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر می‌پروردند. و هیچ‌کس‌ جز به رؤیاها نمی‌اندیشید.

در آن سال­ها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش‌ و حس‌ به‌بازی‌گرفته شدن در صحنه‌ی سیاسی، همه‌ی ذهنیت مردمی را می‌ساخت که به تغییر تقدیر خویش‌ چشم امید داشتند. آن سال‌ها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند.

در آن سال­ها هوشنگ ابتهاج با نگاه به هم‌سایه‌ی شمالی که تبلور همه‌ی نیک‌بختی‌های سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشیدنرم می بافددامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش‌ کسرایی جان شاعر فردا را تصویر کرد؛ شاعری که اندوه را خاطره‌ای دور می‌انگارد. یقین او به تولد سراینده‌ای که بر شعرهایش‌ عطر گل نارنج می‌نشیند، بی خدشه بود: ”پس‌ از من شاعری آیدکه می خندند اشعارش‌که می بویند آواهای خودرویش‌ چون عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج”.
مهدی اخوان‌ثالث نیز محوِ روزگارش‌ بود. او در سال 1328 امید پیروزی‌ی رنج‌بران را پای کوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شدزبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد... گوید امید سر از بادة پیروزی گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سال‌ها، مهدی اخوان‌ثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافکندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم بنیاد سپهر را براندازم...هر جا که روم، سرود آزادیچون قافیه مکرر اندازم”. جان پراندوه و دیر‌باور او اما بسیار پیش‌ از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همه‌ی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند که رخوت‌شان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدارو آبروی خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه های دروغینگاه بکف، پتک و داس‌، سرکش‌ و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو کدام خدا را کنم سجود؟یا شیوة کدام پیمبر برم بکار”. مهر زردشت و مزدک و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد.

4

سرانجام آن‌روز فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حکومت محمدمصدق و پیروزی‌ی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بار‌نشستن”خیانت‌ها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظه‌کاری یا ناتوانی‌ی”حکومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضا‌شاه به تخت سلطنت، تنها روز سخن‌رانی‌ی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یک باور بود. روز تجسم بدعهدی‌ی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سکه افتادن اطمینان به خویش‌ و به دیگری بود. آخرین فریادهای کسانی که فاصله‌ی هستی و نیستی‌شان آبی بود که خون‌ها را از سنگ فرش‌ها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آن‌ها تنها به خاک می افتادند تا کسب مخفیانه‌ی قاری‌های مسلول را رونق ببخشند.

هیچ کس‌ نمی داند در آن روز نخست چه کسی تنهایی و ترس‌ را احساس‌ کرد؛ نخست چه کسی یار دیروزی را به انگشت به گزمه‌ها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهره‌ی رنجور مصدق در آستانه‌ی دادگاه، دستی که کاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شرکت‌های نفتی‌ی انگلیسی- آمریکایی به ایران، کشف محل اختفای فاطمی، لو‌رفتن سازمان افسری‌ی حزب توده، درج تنفرنامه‌های رنگارنگ در روزنامه‌ها و حتا تصویر چهره‌های پر‌خشم آنان که تا دم مرگ بر اعتقاد خود پای‌فشردند، تجلی‌ی خود را در ناباوری و حیرت همه‌گانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی که ناگهان خود را هیچ یافتند و تکیه‌گاه‌های خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یک سقوط بود؛ روز ترس‌ و آه؛ روز کوچک شدنِ آدمی.

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد کسانی بود که با کوچکی پیوند نمی‌توانستند و بزرگی‌ی دوباره‌ی کوچک‌شده‌گان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد کسانی که عقربه‌های آرزوهایشان با چنین جهانی هم‌خوانی نشان نمی‌داد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه‌ی جان‌ها و هرزه‌گی‌ی خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه‌ی برآمده از خیال او دورتر از آن بود که دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوخته‌گی‌ی بال‌ها را باور داشت و از انسان بی‌سرانجامی را. چنین بود که روزگار پس‌ از کودتا را هیچ کس‌ چون او نسرود.

بعد از کودتای 28 مردادماه سال 1332 واژه‌ی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون کوچه‌گردی بی‌طرف شهادت داد؛ بی‌آن‌که آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یک شبِِ دم کرده و خاکرنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردی‌ی دل‌فریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانی‌ی خویش‌ در ستیز با حریف اعتراف کرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون استکز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است... هر چندکه می داند که این نوراز مرگ با او دورتر نیستاما در این غم نیز می سوزد که افسوس‌از آن آتش‌ دیرین که در او شعله می زد دیگر خبر نیستدیگر اثر نیست”.

اسماعیل شاهرودی در هنگامه‌ی حضور یأس‌ها و شکست‌ها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده امو چله نشینی یأسها و شکستها...خرابه این تنهایی را امّابه جای خواهم گذارد...و خواهم پیمودتنگه وحشتزایی راکه در فاصله اکنونو دنیای فرداست”. محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی که تاوان دل‌بستگی‌های بی‌سرانجام‌اش‌ را پرداخته بود: ‍“آن مرد خوش‌ باور که با هر گریه، می گریید و با هر خنده، می­خندید... نومیدواری دشنه در قلبش‌ فروبرده استاینک به زیر سایة غم، مرده است”.  مهدی اخوان‌ثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار می‌کشید و نه چون یک شاهد بی‌طرف به شب می‌نگریست. او فتوا می داد که خاک جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند که گاه عاصی از ستمِ کمرشکن، اسکندری طلب می‌کرد و گاه خسته‌خاطر‌‌دوست را به سفری بی‌فرجام فرا می‌خواند.

5

نخستین مجموعه‌شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش‌ از روزهای کودتا سروده شده‌اند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیخته‌ای است از حس‌ تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکننده‌ی زخم‌های تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز ره‌زنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشته‌ی به‌یغما‌رفته‌ی خود را هنوز پرمعنا می­یابد. ‍ و

یأس‌ مهدی اخوان‌ثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس‌ مردی که سوزِ زخم‌هایش‌ فرصت اندیشیدن به چرایی‌ها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،من نخواهم برد این از یاد :کآتشی بودیم که بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جست‌وجو نبسته است: ”در میکده‌ام؛ دگر کسی اینجا نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس‌ می­بردممردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه کلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در گریبان است.... و گر دست محبت سوی کس‌ یازی؛به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان است”. ‍

تردیدها اما هنوز به جای خویش‌ باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خسته‌گان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام کرک ها را لبیک می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کرک جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است که به یقین می‌گراید، زخمی است که کهنه می‌شود، حیرتی است که عادت می‌شود؛ زمزمه‌ای که در غار تنهایی‌ی انسان مکرر می‌شود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟

دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ زمستان با کرک‌ها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش‌ باز می‌گردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونی‌ی زمانه، نخ‌بخیه‌های رستگاری را در روزگاران کهن‌ می‌جوید:”سالها زین پیشتر من نیزخواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد.با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:این مباد! آن باد!ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در زمانه‌اش‌ شیفته‌جانی نیست: “شب خامش‌ است و خفته در انبان تنگ ویشهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش‌ و نگار او”. و

شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناک است که او راهی ندارد، جز این‌که اندک‌اندک از زمانه‌ی خود برگذرد و در تلخ‌فرجامی‌ی انسان عصرِ خود، تلخ‌فرجامی‌ی نوعِ انسان را دریابد. هنگام که زخم‌ها از مانده‌گی سیاه می‌شوند، ثالث سیاهی‌ی روزگارش‌ را با سرنوشت ازلی‌ی انسان پیوند می‌زند. خوف حضور دقیانوس‌ مانده‌گار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنک، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینکارهلیک بی مرگ است دقیانوس‌. وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانه‌تر می‌نگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همه‌ی اندوه زمانه را در دل مردانی که درمانی نمی جویند، انبوه می‌کند:”قاصدک ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم میگریند”.

از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه‌ای است که قد کشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگ‌تر به‌چشم بیاید. اینک اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینک اگر چه دیری است نعش‌ شهیدان بر دست و دل مانده است، اینک اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مستاین ظلمت غرق خون و لجن راچونین پر از هول و تشویش‌ کرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چرایی‌ی گسترده‌گی‌ی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش‌ شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه این‌ها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی که بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر کتیبه‌ای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش‌ رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: کسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون کتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان‌: ”کسی راز مرا داند،که از اینرو به آنرویم بگرداند”.

در از‌این اوستا، مهدی اخوان‌ثالث از زمانه‌ی خویش‌ فاصله می‌گیرد تا آن‌را آیینه‌ی بی‌فرجامی‌های نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه می‌نالد، از‌این اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیه‌ای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحه‌ای در سوکِ پیشانی‌ی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزی‌ی تن به‌قدرت سپرده‌گان است، از‌این اوستا افسوس‌ بی‌مرگی‌ی دقیانوس‌ است؛ پژواک صدای همه‌ی ره‌جویان در همه‌ی روزها؛ صدایی در غارِ بی‌رستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست”.

6

سال‌ها می گذرند. فاصله‌ی سال‌های 1341 تا 1349 سال‌های دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچم‌دار انقلاب سفید می‌شود. سرمایه‌داری به روستاها سر می‌زند. طبقه‌ی متوسط سر بر می‌آورد؛ کالاهای غربی بازار ایران را تصرف می‌کنند. جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غرب­زدگی را می‌نویسد؛ جنبش‌ اسلامی روح الله خمینی را می‌یابد. حسن‌علی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داری می‌کند. خلیل ملکی و یاران‌اش‌ محاکمه می شوند. محمد‌رضا‌شاه در کاخ خود مورد سوء قصد قرار می‌گیرد. تشییع جنازه‌ی غلامرضا تختی، صحنه‌ی اعتراض‌ به رژیم شاهنشاهی می‌شود. کانون نویسنده‌گان ایران پا می‌گیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج می‌گذارد، شاعران نیم­خیز می‌شوند و غبار جامه می تکانند؛ در برزخی میان جست‌وجوی چشم انداز و دلی پر از اندوه‌های پایا. و

در آن سال‌ها اسماعیل خویی بر خیزش‌ خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد: ‍“دیر یا زودخشمی از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای کهنه دل‌زده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنه‌ای را در کوچه‌های شهربا این دو بیت ناقص‌ آغاز می کنند:آه ای امید غایب!آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهی‌ها شهادت می دهد؛ به بی‌پناهی‌ی کودکانی که خواب‌هایشان خالی است: ”عروسک‌ها را در شب تاراج کرده‌اند... در شهر چهره‌ها را در خواب کرده‌اند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطره‌های باران پاسخ می‌دهد: ”و گوش‌ کن که دیگر در شبدیگرسکوت نیستاین صدای باران است”. محمدرضا شفیعی‌کدکنی در کنار حمید مصدق می‌ایستد: ”امروزاز کدورت تاریک ابر‌ها در چشم بامدادانفالی گرفته‌امپیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیش‌بینی‌ی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش‌ می‌شد از میان این ستارگان کورسوی کهکشان دیگری فرار کرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابری می‌بیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازی می‌آیدو سفره می‌اندازدونان را قسمت می‌کند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز می‌کند: ”جنگلای کتاب شعر درختیبا آن حروف سبز مخملیت بنویس‌بر چشم‌های ابر بر فراز،مزارع متروک:بارانباران”. منصور اوجی از این همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دیاری کهیکی از شور می‌گوید، یکی از پردة بیداد...می‌شود آیا کسانی یافتراهشان یکراهفکرشان یکجورجاده‌های دوستیشان از کجی بس‌ دور”؟

در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوان‌ثالث که ساز زمانه را با آوای جان خویش‌ هم‌خوان نمی‌یابد، با زبانی که در آن سماجت و پَرخاش‌ به جای آرامش‌ مأیوسانه و اتکاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است، دل‌خوشی‌های خام‌سرانه را هشدار می‌دهد. اکنون تناقض‌های او تناقض‌های خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه می‌اندیشد هم‌دلی با ره‌روان را باید شعری سرود؛ سرگردانی که گاه فالی می‌گیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتمنجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم...بهین آزادگر مزدشت، میوه‌ی مزدک و زردشتکه عالم را ز پیغامش‌ رهای دیگری دارم”. او نوید می‌دهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم ... طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید،و در شهر شما از چنگ دلتنگی‌ها رها باشم ...که تا من نیز،به دنیای شما عادت کنم، یکچندهوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”. ‍

شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟نمی‌دانی مگر؟ کی کار شیطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخیزچه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر می‌وزد؛ چنان به شتاب که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند می‌کند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر نداری؟یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمی‌پاید. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.

7

حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیرباران‌شده‌گانِ نبرد سیاهکل بر صفحه‌های اول روزنامه‌ها و چه حضور تصویر گریخته‌گان بر پهنه‌ی دیوارها، جز نماد‌های پایان یک دوران نبود. به چشم آرزومندان کسانی به میدان آمده بودند که چشم‌هایشان پُر از”باغ‌های بیدار” بود. جنبش‌ روشن‌فکری ‌ـ ‌سیاسی‌ی ایران که سال‌ها از ناهم‌خوانی‌ی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی می‌یافت که پریزادانی بی‌عیب را می‌مانستند؛ قهرمانانی که محک صداقت‌شان خاک جهان را رنگین می‌کرد. حمله به پاسگاه سیاهکل کسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش‌ را یافته بودند. و

در بحبوحه‌ی خون و شجاعت و صداقت سیاوش‌ کسرایی مرگ شیفته‌گان زنده‌گی را سرود: ‍“آنان که زندگی را لاجرعه سرکشیدندآنان که ترس‌ راتا پشتِ مرزهای زمان راندند”. اسماعیل خویی برادرانی را نماز بُرد که طلوع پُردلی را در مشت داشتند:”آنان که مثل آفاقمدر خون سرزدن‌شانپر پر زدندمثل قو بودند.آنان جوان و مثل تو بودند”امامثل تو تخته بندِ ترس‌ نبودند”. محمود مشرف آزاد تهرانی ریشه‌های به‌خاک‌افتاده‌گان را نشانی داد: “مردانی از تبار بهار آمدند...مردانی از قبیله جنگاوران‌-نوشندگان آتش‌! خواهندگان مرگ!” محمدرضا شفیعی‌کدکنی در رثای جان سوکوار سپیده‌دم گریست: ”بنگر آن جامه کبودانِ افق، صبح‌دمانروح باغ‌‌اند کزین گونه سیه پوشان‌‌اند.” سعید سلطانپور یاد بی‌مرگ پرویز پویان را آواز کرد: ”هلا ستارة پویانستارة سوزانستارة سحر انقلاب ایرانی”. خسرو گلسرخی مرگ سرافرازانه‌ی ایستاده‌گان را حسرت برد: بر سینه‌ات نشست زخم عمیق کاری دشمناماای سرو ایستاده نیفتادیاین رسم توست که ایستاده بمیری”.

زمانه‌ی شوق‌زده و حماسه‌ساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواکی نیافت. او خسته‌تر از آن بود که صدایی دل‌مشغول‌اش‌ کند؛ کوچه‌گردی بود که در خویش‌ سفر می‌کرد: ”سحرگاهان که خاک از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب می‌خورددلم گهوارة غمهای عالماز مشرق تا به مغرب تاب می‌خورد”.

8

روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در می‌خانه‌ی پُردود و هق‌هق ماند؛ که جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: ‍“هیچیم و چیزی کمما نیستیم از اهل این عالم که می‌بینیداز اهل عالم‌های دیگر همیعنی چه پس‌ اهل کجا هستیماز عالم هیچیم و چیزی کم”.

خرداد 1382جستارحاضر از سایت مانى ها، صفحه ی بهروز شیدا برگرفته شد.


                 مهدی اخوان ثالث 

۱ـ سال هایی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنیای خویش آشتی داده و بر حاصل این آشتی پیام های بودا و مانی را نیز افزوده است
پناه به مزدشت واکنش‌ مردی تنها به زمانه‌ای پر جور و زخم بود؛ واکنش‌ مردی که مزدک‌های زمانه‌اش‌ را عارف می‌خواست؛ مانی‌های زمانه‌اش‌ را عادل. پیامبرانی که پیش‌از‌آن‌که شمشیر در راه عشق کشند، آن‌چه در سر دارند بنهند، آن‌چه در کف دارند بدهند و آن‌چه بر آن‌ها آید نجهند. مهدی اخوان‌ثالث نیک‌پنداری‌ی زردشت، عدالت­جویی‌ی مزدک و بی‌نیازی‌ی مانی را یک‌جا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبیعی و خانه‌ی پدری نشان نیاز به جهانی دیگر بود؛ نیاز به سروری‌ی نیکانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدینه‌ی فاضله آن جا است که مردان خوب حکم می‌رانند و مهدی اخوان ثالث همه‌ی خوب­ها را گرد‌آورده بود تا مدینه‌ی فاضله‌ای در دل بر‌پا کند که جهان را امید رستگاری نبود.

واکنش مهدی اخوان ثالث‌ به جهان، واکنش‌ انسانی بود که از بدعهدی‌ی رؤیافروشان زخم‌ها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدی‌ی رؤیافروشانی که رؤیاهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدایشان هیچ نمانده بود، مگر آه حسرتی که از گلوی در‌راه‌مانده‌گان برمی‌خواست. مهدی اخوان‌ثالث طراوت مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ را پادزهر اندوه بدعهدی‌ها می‌خواست. تاریخ اما در بد‌هیبت‌ترین لحظه‌هایش‌، چنان در شعر او نشسته بود، که از حاکمان مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ نیز کاری برنیامد.


۲ـ بخش‌ عمده‌ی شعر فارسی در سال‌های 1320تا 1357هجری‌ی شمسی را می‌توان واقعیتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصویرکننده‌ی مراحل گوناگون یک نبرد در مقابل قدرت حاکم. ‍در این دوران همه‌ی تشبیه‌ها، استعاره‌ها، نمادها، تغییرات دستوری، همه‌ی هنجارشکنی‌ها و قاعده‌افزایی‌ها (2) در خدمت شعر بیان به‌کار گرفته شد؛ بیان چه‌گونه‌گی، چرایی و چه‌بایدی‌ی جهانی که حضور قدرتمندان را خوش‌ نمی‌داشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همه‌گانی سروده می‌شد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش‌ و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری می‌کرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را.

فضای حاکم بر شعر فارسی در فاصله‌ی سال‌های 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس‌، سرگردانی و ستایش‌ قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپایی‌ی جهانی دیگر در فاصله‌ی سال‌ها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ کودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی .

 

۳:سال های 1320 تا 1332 ، سال‌های گریز رضاخان، پایان جنگ جهانی‌ی دوم، ورود و خروج بیگانه‌گان، فراررویی‌ی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما بیش‌ از همه‌ی این‌ها، سال‌های تولد رؤیاهای مردمی بود که پس‌ از خوابی شانزده ساله چشم می‌مالیدند و در جست‌و‌جوی غبار سم‌ضربه‌های مرکب سوار رهایی به هر سو نظر می‌کردند. بقایای گروه پنجاه‌و‌سه نفر خاک زندان را از شانه های خود تکانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخی‌ی بیگانه‌گان را نمادین می‌کرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم می‌بخشیدند. جنبش‌های کارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر می‌پروردند. و هیچ‌کس‌ جز به رؤیاها نمی‌اندیشید.

در آن سال­ها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش‌ و حس‌ به‌بازی‌گرفته شدن در صحنه‌ی سیاسی، همه‌ی ذهنیت مردمی را می‌ساخت که به تغییر تقدیر خویش‌ چشم امید داشتند. آن سال‌ها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند.

در آن سال­ها هوشنگ ابتهاج با نگاه به هم‌سایه‌ی شمالی که تبلور همه‌ی نیک‌بختی‌های سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشید\نرم می بافد\دامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش‌ کسرایی جان شاعر فردا را تصویر کرد؛ شاعری که اندوه را خاطره‌ای دور می‌انگارد. یقین او به تولد سراینده‌ای که بر شعرهایش‌ عطر گل نارنج می‌نشیند، بی خدشه بود: ”پس‌ از من شاعری آید\که می خندند اشعارش‌\که می بویند آواهای خودرویش‌\ چون عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج”.

مهدی اخوان‌ثالث نیز محوِ روزگارش‌ بود. او در سال 1328 امید پیروزی‌ی رنج‌بران را پای کوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شد\زبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد\... گوید امید سر از بادة پیروزی گرم\رنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سال‌ها، مهدی اخوان‌ثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافکندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم \بنیاد سپهر را براندازم\...هر جا که روم، سرود آزادی\چون قافیه مکرر اندازم”. جان پراندوه و دیر‌باور او اما بسیار پیش‌ از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همه‌ی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند که رخوت‌شان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدار\و آبروی خود نهاده در گرو نان\...\گاه گرفتار جلوه های دروغین\گاه بکف، پتک و داس‌، سرکش‌ و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو کدام خدا را کنم سجود؟\یا شیوة کدام پیمبر برم بکار”. مهر زردشت و مزدک و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد.

 

۴:
سرانجام آن‌روز فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حکومت محمدمصدق و پیروزی‌ی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بار‌نشستن”خیانت‌ها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظه‌کاری یا ناتوانی‌ی”حکومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضا‌شاه به تخت سلطنت، تنها روز سخن‌رانی‌ی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یک باور بود. روز تجسم بدعهدی‌ی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سکه افتادن اطمینان به خویش‌ و به دیگری بود. آخرین فریادهای کسانی که فاصله‌ی هستی و نیستی‌شان آبی بود که خون‌ها را از سنگ فرش‌ها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آن‌ها تنها به خاک می افتادند تا کسب مخفیانه‌ی قاری‌های مسلول را رونق ببخشند.

هیچ کس‌ نمی داند در آن روز نخست چه کسی تنهایی و ترس‌ را احساس‌ کرد؛ نخست چه کسی یار دیروزی را به انگشت به گزمه‌ها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهره‌ی رنجور مصدق در آستانه‌ی دادگاه، دستی که کاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شرکت‌های نفتی‌ی انگلیسی- آمریکایی به ایران، کشف محل اختفای فاطمی، لو‌رفتن سازمان افسری‌ی حزب توده، درج تنفرنامه‌های رنگارنگ در روزنامه‌ها و حتا تصویر چهره‌های پر‌خشم آنان که تا دم مرگ بر اعتقاد خود پای‌فشردند، تجلی‌ی خود را در ناباوری و حیرت همه‌گانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی که ناگهان خود را هیچ یافتند و تکیه‌گاه‌های خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یک سقوط بود؛ روز ترس‌ و آه؛ روز کوچک شدنِ آدمی.

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد کسانی بود که با کوچکی پیوند نمی‌توانستند و بزرگی‌ی دوباره‌ی کوچک‌شده‌گان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد کسانی که عقربه‌های آرزوهایشان با چنین جهانی هم‌خوانی نشان نمی‌داد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه‌ی جان‌ها و هرزه‌گی‌ی خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه‌ی برآمده از خیال او دورتر از آن بود که دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوخته‌گی‌ی بال‌ها را باور داشت و از انسان بی‌سرانجامی را. چنین بود که روزگار پس‌ از کودتا را هیچ کس‌ چون او نسرود.

بعد از کودتای 28 مردادماه سال 1332 واژه‌ی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون کوچه‌گردی بی‌طرف شهادت داد؛ بی‌آن‌که آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یک شبِِ دم کرده و خاک\رنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردی‌ی دل‌فریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانی‌ی خویش‌ در ستیز با حریف اعتراف کرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون است\کز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است\... \هر چندکه می داند که این نور\از مرگ با او دورتر نیست\اما در این غم نیز می سوزد که افسوس‌\از آن آتش‌ دیرین که در او شعله می زد\ دیگر خبر نیست\دیگر اثر نیست”.

اسماعیل شاهرودی در هنگامه‌ی حضور یأس‌ها و شکست‌ها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده ام\و چله نشینی یأسها و شکستها\...خرابه این تنهایی را امّا\به جای خواهم گذارد\...و خواهم پیمود\تنگه وحشتزایی را\که در فاصله اکنون\و دنیای فرداست”. محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی که تاوان دل‌بستگی‌های بی‌سرانجام‌اش‌ را پرداخته بود: ‍“آن مرد خوش‌ باور که با هر گریه، می گریید و با هر خنده، می­خندید\...\ نومیدواری دشنه در قلبش‌ فروبرده است\اینک به زیر سایة غم، مرده است”. مهدی اخوان‌ثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار می‌کشید و نه چون یک شاهد بی‌طرف به شب می‌نگریست. او فتوا می داد که خاک جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند که گاه عاصی از ستمِ کمرشکن، اسکندری طلب می‌کرد و گاه خسته‌خاطر‌‌دوست را به سفری بی‌فرجام فرا می‌خواند.

 

۵:

 نخستین مجموعه‌شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش‌ از روزهای کودتا سروده شده‌اند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیخته‌ای است از حس‌ تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکننده‌ی زخم‌های تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز ره‌زنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود را بست و رفت،\ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشته‌ی به‌یغما‌رفته‌ی خود را هنوز پرمعنا می­یابد. ‍ و

یأس‌ مهدی اخوان‌ثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس‌ مردی که سوزِ زخم‌هایش‌ فرصت اندیشیدن به چرایی‌ها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،\من نخواهم برد این از یاد :\کآتشی بودیم که بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جست‌وجو نبسته است: ”در میکده‌ام؛ دگر کسی اینجا نیست\واندر جامم دگر نمی صهبا نیست\مجروحم و مستم و عسس‌ می­بردم\مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه کلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت\سرها در گریبان است.\... و گر دست محبت سوی کس‌ یازی؛\به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛\که سرما سخت سوزان است”. ‍

تردیدها اما هنوز به جای خویش‌ باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خسته‌گان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام کرک ها را لبیک می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کرک جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است که به یقین می‌گراید، زخمی است که کهنه می‌شود، حیرتی است که عادت می‌شود؛ زمزمه‌ای که در غار تنهایی‌ی انسان مکرر می‌شود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟

دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ زمستان با کرک‌ها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش‌ باز می‌گردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونی‌ی زمانه، نخ‌بخیه‌های رستگاری را در روزگاران کهن‌ می‌جوید:”سالها زین پیشتر من نیز\خواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد.\با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:\این مباد! آن باد!\ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در زمانه‌اش‌ شیفته‌جانی نیست: “شب خامش‌ است و خفته در انبان تنگ وی\شهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،\ناشسته دست و رو.\برف غبار بر همه نقش‌ و نگار او”. و

شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناک است که او راهی ندارد، جز این‌که اندک‌اندک از زمانه‌ی خود برگذرد و در تلخ‌فرجامی‌ی انسان عصرِ خود، تلخ‌فرجامی‌ی نوعِ انسان را دریابد. هنگام که زخم‌ها از مانده‌گی سیاه می‌شوند، ثالث سیاهی‌ی روزگارش‌ را با سرنوشت ازلی‌ی انسان پیوند می‌زند. خوف حضور دقیانوس‌ مانده‌گار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنک، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینکاره\لیک بی مرگ است دقیانوس‌.\ وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانه‌تر می‌نگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همه‌ی اندوه زمانه را در دل مردانی که درمانی نمی جویند، انبوه می‌کند:”قاصدک \ابرهای همه عالم شب و روز\در دلم میگریند”.

از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه‌ای است که قد کشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگ‌تر به‌چشم بیاید. اینک اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینک اگر چه دیری است نعش‌ شهیدان بر دست و دل مانده است، اینک اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست\این ظلمت غرق خون و لجن را\چونین پر از هول و تشویش‌ کرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چرایی‌ی گسترده‌گی‌ی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش‌ شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه این‌ها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی که بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر کتیبه‌ای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بود\یکی از ما که زنجیرش‌ رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: کسی راز مرا داند\که از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون کتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان‌: ”کسی راز مرا داند،\که از اینرو به آنرویم بگرداند”.

در از‌این اوستا، مهدی اخوان‌ثالث از زمانه‌ی خویش‌ فاصله می‌گیرد تا آن‌را آیینه‌ی بی‌فرجامی‌های نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه می‌نالد، از‌این اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیه‌ای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحه‌ای در سوکِ پیشانی‌ی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزی‌ی تن به‌قدرت سپرده‌گان است، از‌این اوستا افسوس‌ بی‌مرگی‌ی دقیانوس‌ است؛ پژواک صدای همه‌ی ره‌جویان در همه‌ی روزها؛ صدایی در غارِ بی‌رستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!\بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟\صدا نالنده پاسخ داد:\ آری نیست”.

 

۶:

سال‌ها می گذرند. فاصله‌ی سال‌های 1341 تا 1349 سال‌های دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچم‌دار انقلاب سفید می‌شود. سرمایه‌داری به روستاها سر می‌زند. طبقه‌ی متوسط سر بر می‌آورد؛ کالاهای غربی بازار ایران را تصرف می‌کنند. جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غرب­زدگی را می‌نویسد؛ جنبش‌ اسلامی روح الله خمینی را می‌یابد. حسن‌علی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داری می‌کند. خلیل ملکی و یاران‌اش‌ محاکمه می شوند. محمد‌رضا‌شاه در کاخ خود مورد سوء قصد قرار می‌گیرد. تشییع جنازه‌ی غلامرضا تختی، صحنه‌ی اعتراض‌ به رژیم شاهنشاهی می‌شود. کانون نویسنده‌گان ایران پا می‌گیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج می‌گذارد، شاعران نیم­خیز می‌شوند و غبار جامه می تکانند؛ در برزخی میان جست‌وجوی چشم انداز و دلی پر از اندوه‌های پایا. و

در آن سال‌ها اسماعیل خویی بر خیزش‌ خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد: ‍“دیر یا زود\خشمی از دوزخ خواهد گفت:\”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای کهنه دل‌زده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،\تصنیف کهنه‌ای را در کوچه‌های شهر\با این دو بیت ناقص‌ آغاز می کنند:\آه ای امید غایب!\آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهی‌ها شهادت می دهد؛ به بی‌پناهی‌ی کودکانی که خواب‌هایشان خالی است: ”عروسک‌ها را در شب تاراج کرده‌اند\... در شهر چهره‌ها را در خواب کرده‌اند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطره‌های باران پاسخ می‌دهد: ”و گوش‌ کن که دیگر در شب\دیگرسکوت نیست\این صدای باران است”. محمدرضا شفیعی‌کدکنی در کنار حمید مصدق می‌ایستد: ”امروز\از کدورت تاریک ابر‌ها در چشم بامدادان\فالی گرفته‌ام\پیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیش‌بینی‌ی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش‌ می‌شد از میان این ستارگان کور\سوی کهکشان دیگری فرار کرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابری می‌بیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازی می‌آید\و سفره می‌اندازد\ونان را قسمت می‌کند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز می‌کند: ”جنگل\ای کتاب شعر درختی\با آن حروف سبز مخملیت بنویس‌\بر چشم‌های ابر بر فراز،\مزارع متروک:\باران\باران”.  منصور اوجی از این همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دیاری که\یکی از شور می‌گوید، یکی از پردة بیداد\...\می‌شود آیا کسانی یافت\راهشان یکراه\فکرشان یکجور\جاده‌های دوستیشان از کجی بس‌ دور”؟

در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوان‌ثالث که ساز زمانه را با آوای جان خویش‌ هم‌خوان نمی‌یابد، با زبانی که در آن سماجت و پَرخاش‌ به جای آرامش‌ مأیوسانه و اتکاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است، دل‌خوشی‌های خام‌سرانه را هشدار می‌دهد. اکنون تناقض‌های او تناقض‌های خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه می‌اندیشد هم‌دلی با ره‌روان را باید شعری سرود؛ سرگردانی که گاه فالی می‌گیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم\نجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم\...\بهین آزادگر مزدشت، میوه‌ی مزدک و زردشت\که عالم را ز پیغامش‌ رهای دیگری دارم”. او نوید می‌دهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم\ ...\ طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید،\و در شهر شما از چنگ دلتنگی‌ها رها باشم\ ...\که تا من نیز،\به دنیای شما عادت کنم، یکچند\هوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”. ‍

شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟\نمی‌دانی مگر؟ کی کار شیطان است\برادر! دست بردار از دلم، برخیز\چه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر می‌وزد؛ چنان به شتاب که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند می‌کند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر نداری؟\یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمی‌پاید. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.

 

 

+ نوشته شده توسط فریبا ملک در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 12:52 |